يک مسافر خسته 

 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


لوگو


 


افسانه خزان
محمد و حدیث
جن گیران
مگر گناه من چه بود؟
تارانویس
آرام تر از سکوت
بانوی باران
پیش به سوی آینده
شبهای تنهایی
سلیمه و یک دل ساده
برگ های سپید
آتوسا و صبا
فضای عشق
بغض شب
پسر ایرانی
روزهای دور از خانه
جدال با خاموشی


Gardoon Persian Templates

طراحی

 

 

چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸

یک برداشت آزاد ( 16 )

 

خدا رو شکر می کنم :

- برای همسرم که میگه امشب شام نداریم ؛ این یعنی اینکه خونه پیش منه و نه بیرون با کس دیگری.

- برای شوهرم که مثل یه گونی سیب زمینی افتاده روی مبل ؛ این یعنی اینکه خونه است  و نه بیرون جای دیگه.

- برای دخترم که از شستن ظرفها شکایت داره ؛  این یعنی اینکه خونه مونده و تو خیابون نیست.

- برای مالیاتی که پرداخت می کنم ؛ این یعنی اینکه شغلی دارم.

- برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی ؛  این یعنی اینکه دوستانی دارم که پیشم میان.

- برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن ؛ این یعنی اینکه غذا برای خوردن دارم.

- برای چمنی که باید زده بشه ، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودان هایی که باید تعمیر بشه ؛ این یعنی اینکه خانه ای برای زندگی کردن دارم.

- برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا می کنم ؛ این یعنی اینکه قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.

- برای هزینه بالا گرم کردن ساختمان ؛ این یعنی اینکه خانه گرمی دارم.

- برای خانمی که در کلیسا پشت سرم با صدای بدی می خواند ؛ این یعنی اینکه گوشم می شنود.

- برای کوه لباس هایی که باید شسته و اتو شوند ؛ این یعنی اینکه رختی برای پوشیدن دارم.

- برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز ؛ این یعنی اینکه قادر بودم که سخت کار کنم.

- برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار می کند ؛ این یعنی اینکه هنوز زنده هستم.

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸

گم کرده های من...

 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس ، لبانش می لرزید ، گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو ... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید. قطره های درشت اشکش ، زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ...
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم ، گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید ، هق هق ، گریه می کرد .
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت .
- ببین ، ببین منم مامانمو گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ، الان با هم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم ، خب ؟
این را که گفتم ، دلم گرفت ، دلم عجیب گرفت. آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد ، عجیب دلش می گیرد. یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم. پدر بزرگ ، مادربزرگ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر ، عمو ، کودکی هایم ، همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم ، غرورم ، امیدم ، عشقم ، زندگی ام .
- من اونقدر گم کرده داااارم ، اونقدر زیاااد ، ولی گریه نمی کنم که ، ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم ، دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم ، گریه می خواست. حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد. قطره های اشکش کوچکتر شد. احساس مشترک ، نزدیک ترمان کرد. دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم. گرمای دستش ، سردی دستانم را نوازش کرد. احساس مشترک ، یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود ، تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم ، آره قشنگم ، منم هم مامانمو ، هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم ، ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد ، سرش را تکان داد ، با دستم ، اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد ، دستم را کشیدم کنار ...
- گریه نکن دیگه ، خب ؟
- خب ...
زیبا بود ، چشمانش درشت و سیاه با لبانی عنابی و قلوه ای. لطیف بود ، لطیف و نو ، مثل تولد ، مثل گلبرگ های گل ارکیده. گیسوان آشفته و مشکی اش ، بلند و مجعد ...
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به ، چه اسم قشنگی ، چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود. او، دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش ، و پناهی را جسته بود برای آسودنش. امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ، و من ، نه بغضم را شکسته بودم ، که اگر می شکستم ، کار هردو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ، حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود ، می فرستادم به آسمان ! باید صبر می کردم
- خب ، کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر ، به آدم ها ، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت ، همه چیز ترسناک بود از این پایین آدم ها ، انگار نه انگار ، می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند. بلند شدم و ایستادم. حالا ، خودم هم شده بودم درست ، عین آدم ها ...
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من ، محکم تر از او ، دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار ، سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم حالا همه چیزمان عین هم شده بود. نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا. هر دو مان انگار ، همین الان ، از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا ، ما هردوتامون فرشته ایم ، من فرشته گنده سبیلو ، توهم فرشته کوچولوی خوشگل. برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان ، لبخند زد. یک لبخند کوچک و زیر پوستی ، و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده.
قدم زدیم باهم ، قدم زدن مشترک ، همیشه برایم دوست داشتنیست ، آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او ، که دیگر محشر است ، حتی اگر حس مشترک ، گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ،
هدفمان یکی بود ، من ، پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ...
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید ، ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا ، جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم ، با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت ، بلند خندیدم ، و بعد خنده ام را کش دادم. آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد ، باید هی کشش بدهد ، هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه ، ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه ، هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش ...
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید ، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک ، سارا ، دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر ، فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها ، همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون ، ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم ، الان واسه هردومون می خرم ، خب ؟
خندید
- خب ، ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو ، فارغ از حس مشترک تلخمان ، شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم. سارا شیرین زبانی می کرد ، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات ، آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره ، همش مارو میبره شمال ، دریا ، بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش ، و لذتی که می چشیدم ، وصف ناشدنی بود. سارا هم مثل یک شوکولات شیرین ، روحم را تازه کرده بود. ساده ، صادق ، پر از شادی و شور و هیجان ، تازه ، شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور ، پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم ، عروسک بازی ، قایم موشک ، بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم. به همین سادگی. سارا یادش رفته بود ، گم کرده ای دارد ، و من هم یادم رفته بود ، گم کرده هایم. چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او ، دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش. نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم ، بلند ، و مثل من بی دلیل ، می خندید. خوش بودیم با هم ، قد هردومان انگار یکی شده بود ، او کمی بلند تر ، و من کمی کوتاهتر و سایه هامان هم ، همقد هم ، پشت سرمان ، قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد ، مثل نسیم ، مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد ،سارا را دیدم در آغوش مادرش !
سفت در آغوش هم ، هر دو گریان و شاد ، هر دو انگار همه دنیا در آغوششان است. مادر ، صورتش سرخ و خیس ، و سارا ، اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من. قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود. او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ ، گرفته بود ...
نمی دانم چرا ، ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش ، این آقاهه منو پیدا کرد ، تازه برام شکولات و آدامس خرید ، اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا ، روبروی من بود. خیس از اشک و نگرانی ،
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون ، به خدا داشتم دیونه میشدم ، فقط یه لحظه دستمو ول کرد ، همش تقصیر خودمه ، آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه ، سارا خیلی باهوشه ، خودش به این طرف اومد ، قدر دخترتونو بدونین ، یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای ، یه فرشته سبیلو ، خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا ، محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم ، سارا ، تشکر کردی از عمو ؟
سارا آمد جلو
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش ، آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم ، توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم
- نه عزیزم ، خودم تنهایی پیداش می کنم ، همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون ، خدانگهدار
- خواهش می کنم ، خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند ، سارا برایم دست تکان داد ، سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که ...
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه. کوچه ای که بعدش پسکوچه بود. یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد ، آدرسشو نگرفتم که. هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود ، دویدم. تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود ، نه او ، نه مادرش ، نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه. بغضم آرام و ساکت شکست. حلقه های دود سیگار ، اشک هایم را می برد به آسمان. سارا مادرش را پیدا کرده بود. و من ، گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم. گم کرده ای که برایم ، عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من ، انتهایی ندارد. باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان. خو گرفته ام به ، با خاطرات خوش بودن. گم کرده های من ، هیچ نشانه ای ندارند. حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم ، نزدیکشان نیست. من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام. کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و ، هیچوقت ، تمام نمی شوند. کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ، خودت هم می شوی ، جزو گم شده ها ...

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸

چیستان

 

ما گنهکاریم ، آری ، جرم ما هم عاشقی است

آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، همان جان کندن است

دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است ، نیست؟

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، لبی بی خنده است

بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق ، اگر باشد ، هبوطی دائم است

آنکه عاشق نیست ، هم اینجا و هم آنجا دوزخی است

عشق عین آب ماهی یا هوای آدم است

می توان ای دوست بی آب و هوا یک عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب

بر در و دیوار می پیچد طنین چیست؟چیست؟...

                                                                                 « قیصر امین پور »

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸

یک برداشت آزاد (15)

 

اوایل خداوند را فقط یک ناظر می دیدم، چیزی شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می کند تا بعدا تک تک آنها را به رخم بکشد. به این ترتیب خداوند می خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم.او همیشه حضور داشت ولی نه مثل یک خدا که مثل ماموران دولتی.ولی بعدها این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است، آن هم دوچرخه سواری در یک جاده ناهموار.اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب میزد. آن روزها که من رکاب می زدم و او کمک می کرد ، تقریبا راه را می دانستم.اما رکاب زدن دائمی در جاده ای قابل پیش بینی کسلم می کرد، چون همیشه کوتاه ترین فاصله ها را پیدا می کردم. یادم نمی آید کی بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم.ولی هرچه بود از آن موقع به بعد ، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سر او رکاب می زدم . حالا دیگر زندگی کردن در کنار یک قدرت مطلق هیجان عجیبی داشت. او مسیرهای دلپذیر و میانبرهای اصلی را در کوه ها و لبه پرتگاه ها می شناخت و از این گذشته می توانست با حداکثر سرعت براند. او مرا در جاده های خطرناک و صعب العبور ، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش می برد ، و من غرق سعادت می شدم. گاهی نگران می شدم و می پرسیدم : "داری منو کجا می بری؟". او می خندید و جوابم را نمی داد و من حس می کردم دارم کم کم به او اعتماد می کنم. به زودی زندگی کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایی پر از ماجراهای رنگارنگ شدم. هنگامی که می گفتم:"دارم می ترسم"  بر می گشت و دستم را می گرفت.او مرا به آدمهایی معرفی کرد که هدایایی را به من می دادند که به آنها نیاز داشتم. هدایایی چون عشق ، پذیرش ، شفا و شادمانی. آنها به من توشه سفر می دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما... سفر من و خدا.و ما باز رفتیم و رفتیم... حالا هدیه ها خیلی زیاد شده بودن و خداوند گفت: "همه شان را ببخش.بار زیادی هستند. خیلی سنگین اند. "و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمی که سر راهمان قرار می گرفتند ، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت می کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود. او همه رمز و رازهای دوچرخه سواری را بلد بود. او می دانست چطور از پیچ های خطرناک بگذرد ، از جاهای مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد پرواز کند. من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیب ترین جاها فقط شبیه او رکاب بزنم. اینطوری وقتی چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می بردم و وقتی چشمهایم را می بستم ، نسیم خنکی صورتم را نوازش می داد. هروقت در زندگی احساس می کنم که دیگر نمی توانم ادامه بدهم ، او لبخند می زند و فقط  می گوید : " رکاب بزن... "

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸

 

 

هیچوقت فکر نمی کردم اینجا اینقدر برام غریب بشه و مدت ها نتونم ( ویا حوصله نداشته باشم) که بهش سر بزنم....همیشه هرچیزی که تو دلم می موند و نمی تونستم یا نمی خواستم به کسی بگم، سریع می اومدم و اینجا می نوشتم.... حرفهای دلم،خاطراتم،مطالبی که برام مهم بودند،متنهای جالبی که اینور و اونور می خوندم و ...همه و همه رو به راحتی اینجا می نوشتم...به نوعی شاید بشه گفت دل نوشته هام بودند...چقدر عجله داشتم که زود زود بیام و اینجا رو آپدیت کنم...چقدر ذوق می کردم وقتی که کامنت های دوستانم رو می دیدم...چقدر خوشحال می شدم وقتی که مطالب دوستانم رو توی وبهاشون می خوندم و نظرمو می دادم....اون چیزی که از همه ی این دوران برام باقی مونده خاطرات خوب و دلچسب از دوستانی مهربان و دوست داشتنی بوده...دوستانی که فارغ از اینکه چند ساله هستند و کجا زندگی می کنند و کارشون چیه و تو دانشگاه چی خوندن و ....فقط و فقط به احترام وجود پاکشون از لحاظ فکری در ارتباط بودیم و بهترین مطالب زندگیم رو از اونها یاد گرفتم....دلم برای تک تک این خاطرات دور و نزدیک تنگ شده....امشب شب آرزوها بود..یادم افتاد که پارسال یه مطلب در این زمینه تو وبم گذاشتم....اومدم که یه تجدید خاطره ای کنم...وقتی دیدم که مدت هاست دیگه مطلبی ننوشتم و از پارسال که شب آرزوها بود تا الان فقط ١١ بار آپدیت کردم دلم گرفت...واقعا چی شده که من دیگه مثل قدیمها با همه ی دلبستگی ای که به اینجا دارم ، بهش سر نمی زنم...من که تغییری در زندگیم به صورت آنچنانی پیش نیومده......ولی خب امشب  تصمیم گرفتم که باز هم بیام و مطلب بنویسم ..باز هم به دوستان خوبم سر بزنم...باز هم به محیط پاک و ساده اینجا پناه ببرم....راستی آرزویی واستون باقی مونده که امشب از خدا خواسته باشین؟

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸

گلپونه ها

 

سحرگاه چون پنجره راگشودم تا نسیم سحرگاهی با زلفهای سرکش و جان ملتهبم بازی کند، عطر گلپونه های وحشی، مشام جانم را چنان سرشار ساخت که بی اختیار به سالها قبل یعنی زمان کودکیم برگشتم. همان دخترکی شدم که در کنار باریکه آبی بنام جوی که از نزدیک منزلشان می گذشت با سبزه های نورس و گلپونه های وحشی درد دل می کرد. همان دخترک ساکت و آرامی که بازی های کودکانه نیز شادمانش نمی ساخت.سراسر وجودش غمی بود مرموز که هر روز غروب به هنگام بهاران او را به کنار پونه های سرسبز می کشید:سلام پونه ها...سلام گلپونه ها...امروز مامان با من قهر بود...و صبح نمی دانم چرا اخم های پدر باز نمی شد، حتی وقتی با دستهای کوچکم برای او چای می ریختم به روی من لبخندی نزد، در عوض برادرم را... .گلپونه ها...مهری دختر همسایه با من بازی نمی کند، چند روز است احساس می کنم که اگر پسر به دنیا می آمدم بهتر بود...و گلپونه ها، با چشمهای مهربانشان آرام به درد دلهای کودکانه من گوش می سپردند و هرگز از پرگوییهای من نمی رنجیدند، مطمئن بودم که آنچه به آنها گفته ام برای همیشه در سینه های پاک و نازنینشان دفن می شود.آری مطمئن بودم و آنها از همان اوان کودکی ، هر بهار سنگ صبور من بودند و من چه بسیارها که به انتظارشان چشم به راه ماندم .و اکنون در این سحرگاه روشن و دلپذیر بهاری با خود می اندیشم ، در خود می گریم و افسوس می خورم که چرا نمی توانم چون آن روزهای زودگذر و شیرین، حتی به گلپونه ها نیز اعتماد کنم...آه چه سخت است بدینگونه تنها ماندن که حتی نسیم سحری نیز همراز نیست و محرم راز.قطعه شعر گلپونه ها را بدین مناسبت سروده ام:

گلپونه های وحشی دشت امیدم، وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

               *****

گلپونه های وحشی دشت امیدم، وقت جدائیها گذشته

باران اشکم روی گور دل چکیده

بر خاک سرد و تیره ای پاشیده شبنم

من دیده بر راه شما دارم که شاید

سر بر  کشید از خاکهای تیره ی غم

               *****

من مرغک افسرده ای بر شاخسارم

گلپونه ، گلپونه چشم انتظارم

می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم

               *****

گلپونه، گلپونه ، غمها مرا کشت

گلپونه آزار آدم ها مرا کشت

گلپونه ها نامهربانی آتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

               *****

گلپونه ها در باده ها مستی نمانده

جز اشک غم در ساغر هستی نمانده

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

همدرد دل، شبها بجز فریاد من نیست

               *****

گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من

گلپونه از زندگانی خسته ام من

دیگر بس است آخر جدائیها خدا را

سر بر کشید از خاک های تیره ی غم

               *****

گلپونه ، گلپونه ها من بی قرارم

ای قصه گویان وفا چشم انتظارم

آه ای پرستوهای ره گم کرده ی دشت

سوی دیار آشنائیها بکوچید

با من بمانید، با من بخوانید

               *****

شاید که هستی را ز سر گیرم دوباره

آن شور و مستی را ز سر گیرم دوباره

                                                                                  « هما میر افشار »

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧

احساس مشترک

 

قبلا پیش خودم فکر می کردم که غصه و شادی هر کس مربوط به خودشه و به بقیه و اطرافیانش ارتباطی پیدا نمیکنه.به خودم می گفتم اگه یه نفر خوشحال بود و اتفاقی براش افتاده بود که به واسطه ی اون شادی می کرد، این خوشحالی تاثیری توی باطن بقیه افراد نخواهد داشت (شاید تاثیر اندکی داشته باشه و اون هم به واسطه ی چهره ی خندان اون فرد و انرژی مثبتی هست که از خودش بروز میده )ویا برعکش فکر می کردم که اگه یه نفر ناراحت بود و غصه ای داشت ناراحتی اون تاثیر خاصی در وجود بقیه افراد نخواهد داشت (شاید فقط اندکی به واسطه ی اون چهره ی غمگین و انرژی منفی ناشی از اون)ولی خب تو این چند وقته اتفاقاتی برام افتاد که فهمیدم واقعا اشتباه می کردم...فهمیدم که اگه انسان یه نفر رو از صمیم قلب دوست داشته باشه و براش احترام قائل باشه،مسائل و اتفاقات زندگی اون فرد هم ناخودآگاه تاثیر متقابلی بر روحیه اش می گذاره....فهمیدم که در اینصورت اگه اون فرد غصه و غمی داشته باشه چنان وجودت غمگین و ناراحت میشه انگار که این مسئله برای خودت رخ داده به گونه ای که باورش برای خودت هم مشکله تا اونجایی که در غمش شریک میشی و پا به پاش اشک می ریزی و تمام تلاشت رو می کنی تا بتونی ذره ای از بار غمش رو کم کنی.....فهمیدم که اگه اون فرد از مسئله ای خوشحال و شاد بود ، چنان وجودت از شور و شعف لبریز میشه که انگار این اتفاق برای تو رخ داده و تو از صمیم قلب از این رویداد خوشحال میشی تا جایی که در شادیش سهیم میشی و پا به پای اون می خندی و از صمیم قلب کاری می کنی که شادی و خوشحالیش دو چندان بشه......تو این لحظات و دقایق احساس می کنی که قلبت فقط برای خودت نیست که می تپه و فقط این مسائل و مشکلات خودت نیستند که عکس العمل تو رو در پی دارند بلکه زندگی بقیه هم برات مهمه ...غم و شادی بقیه هم به همون اندازه و شدت در روح و روانت تاثیر میذارن و عکس العمل تو رو در پی خواهند داشت.....لحظه ای که از غم دیگران غمگینی و یا از شادی اونها شادمانی لحظه ی قشنگیه.......

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧

نغمه ها

 

دل از سنگ باید که از درد عشق

ننالد، خدایا دلم سنگ نیست

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ، آهنگ نیست

               *****

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

که آهنگ خود را فراموش کرد

               *****

نمی دانم این چنگی سرنوشت

چه می خواهد از جان فرسوده ام

کجا می کشانندم این نغمه ها

که یکدم نخواهند آسوده ام

               *****

دل از این جهان برگرفتم - دریغ -

هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه ی زندگی

هنوزم در این سینه یک آرزوست

               *****

دلم کرده امشب هوای شراب

شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیایم به هوش!

               *****

مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه ی ماتم است

نمی خواهم این ناخوش آهنگ را...

                                                                               « فریدون مشیری »

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧

یلدای زیبا....

 

امشب شب یلدا بود...طولانی ترین شب سال و شاید به نوعی قشنگترین آنها....تا جایی که در خاطرم مونده این شب همیشه پر از خاطره بوده و حس زیبایی رو در خودش جای داده...البته هیچوقت هم هیچ اتفاق و حادثه عجیب و غریبی هم رخ نمیده ولی همین دور هم بودن ها و تازه کردن دیدارها و گفتن و شنیدن ها لذت خاص خودش رو به همراه داره....یلدا جزو معدود بازماندگان روزگار پر ابهت گذشته ماست که باید آن را حفظ کنیم...امیدوارم که امشب بهتون خوش گذشته باشه و گل لبخند بر لبتون روییده باشه.... شادیهایتان به بلندای امشب باشه و زندگی زیبایی داشته باشید....

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧

آنگاه...

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،

می خواهم بدانم:

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟؟؟

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

خسته

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هرکه و هرکار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ...کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دلگرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام...!

                                                                            « محمد علی بهمنی »

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧

بی وفا

 

تا حالا شده که با خودتون فکر کنید و ببینید چرا ما آدما دوستان و نزدیکانی را که محبت زیادی به ما کردند و روزهای خوبی را در کنار هم داشته ایم ، بعد از مدتی ندیدن و در کنار آنها نبودن فراموش می کنیم؟چرا ما آدما اینقدر بی وفا هستیم و به عهد و قرار گذشته پایبند نیستیم.نسیان و فراموشی جزئی از وجود انسانهاست کما اینکه خدا در پاسخ به این سوال که انسانها چگونه غم از دست دادن عزیزانشان را تحمل می کنند می فرماید که ما گردی از فراموشی روی خاطر آنها می پاشیم.اما با اینهمه و با علم به وجود این فراموشی و نسیان ، دلیلی برای از خاطر بردن گذشته ها و قدرنشناسی ما آدمها وجود ندارد. ما هر روز در جامعه با افراد جدیدی آشنا می شویم و اتفاقات تازه ای برای ما می افتد.همه این اتفاقات و تجربه های جدید دلیلی برای از یاد بردن افرادی که در گذشته در کنار ما بودند ، نیست و ما می توانیم این تجربه ها را با وجود داشتن دوستان قدیممان داشته باشیم. واقعیت این است که فراموشی کامل گذشته و اینکه ما کجا بوده ایم و چه می کرده ایم سبب از دست دادن شخصیت انسانی و تخریب روحیه ی وجودی ما می شود. به راستی چگونه است که عاشقی که خود را در عشق یگانه بی همتای روزگار خود می داند با اندکی تغییر شرایط و دور ماندن از معشوق و آشنایی با افراد تازه، عشق قدیمی خود را رها کرده و به دنبال عشق های جدید می رود؟به راستی چگونه است که تا زمانی که یک نفر می تواند به ما کمک کند خود را دوست او می دانیم ولی به محض اینکه برای وی گرفتاری[ای] پیش آمد و از ما درخواست کمک کرد گذشته ها را فراموش کرده و سعی می کنیم که به هر نحو ممکن از او فاصله بگیریم؟به راستی چگونه است که خوبیها و محبت های دیگران در حق خود را که روزگاری سبب پیشرفت کار و زندگی ما شده اند را فراموش می کنیم و دیگر احوالی از آنها نمی پرسیم؟به راستی چگونه است که دو دوست و یار قدیمی که سالها در کنار هم بوده و با هم شادیها و غمهای زیادی را گذرانده اند و تجربه های مشترکی کسب کرده اند و ذهنشان مملو از خاطرات با هم بودن است پس از مدتی دوری از یکدیگر ، غریبه ای به تمام معنا می شوند؟به راستی چگونه است که قلب های ما سنگ می شود و ما بی وفا می شویم...

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧

خسته ام از این کویر...

 

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !

ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !

مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !

از کویر سوت و کور ، تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !

                                                                                    « قیصر امین پور »

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧

لیلی نام تمام دختران زمین است!!!

 

خدا مشتی خاک را برگرفت.می خواست لیلی را بسازد،از خود در او دمید.

و لیلی پیش از آنکه باخبر شود عاشق شد.

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.لیلی باید عاشق باشد.

زیرا خدا در او دمیده است، و هرکه خدا در او بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است.نام دیگر انسان.

خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.آزمونتان تنها همین است:عشق.

و هرکه عاشق تر آمد، نزدیک تر است.پس نزدیک تر آیید،نزدیک تر.

عشق کمند من است،کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.

ولیلی کمند خدا را گرفت.

خدا گفت:عشق فرصت گفتگوست،گفتگو با من.

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت:عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند.

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

                ***************

خدا گفت:لیلی جستجوست.لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

خدا گفت:لیلی سخت است.دیر است و دور از دست.

شیطان گفت:ساده است.همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود.لیلی های ساده اینجایی.لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت:لیلی زندگی ست.زیستنی از نوع دیگر.

                ***************

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت.خدا دنیای بی زنجیر آفرید.

آدم بود که زنجیر را ساخت.شیطان کمکش کرد.

دل ، زنجیر شد. زن ، زنجیر شد.

دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه های زنجیری.

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همینجا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت:زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.اسمش را مجنون گذاشتند.

مجنون اما نه دیوانه بود ونه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند.زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

                                                                                 « عرفان نظر آهاری »

 

 

 

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧

 

 

همین چند روز پیش بود..هنوز دو هفته نشده که پدر یکی از دوستانم فوت کرد.حادثه ی تلخی که باورش برای هرکسی سخته.نمی دونم الان و فقط به فاصله چند روز از اون اتفاق حال و روزش چه شکلیه.ماها توی زندگی نعمت هایی داریم که به معنای واقعی قدردان آنها نیستیم و فقط وقتی می فهمیم که چه نعمتی داشتیم که خدای نکرده اون رو از دست بدیم.پدر واژه مقدسیه که با به یادآوردن نام و یادش احساس قدرت و امنیت سراسر وجود آدم رو دربر می گیره.تو لحظه های سخت زندگیه که وجود پدر احساس آرامش رو به آدم برمی گردونه.کسی که برای تربیت و رشد فرزندش از هیچ کوششی فروگذار نمی کنه و تنها زمانی که پیشرفت و موفقیت فزرندش رو می بینه احساس آسودگی می کنه و خستگی سالهای سخت زندگی رو بدر می کنه.روز " پدر " رو به همه پدران خوب دنیا و بابای خوب خودم تبریک میگم...وجود سبز پدران عزیزتون همواره پاینده باد....

دفتری گر بنویسند ز خوبان جهان

تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستی

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧

شب آرزوها

 

تصمیمی برای نوشتن نداشتم.بهرحال سکوت بعضی اوقات بهتر از نوشتن مطالب نه چندان دلچسبه.تا اینکه متوجه شدم که امشب شب " لیله الرغایب"  یا همان " شب آرزوها" ست. اولین شب جمعه ماه رجب "شب آروزها" نامیده میشه.ناخودآگاه به فکر فرو رفتم..با خودم گفتم که اگه بخوام همین الان یه آرزو بکنم چه آرزویی می کنم.پیدا کردن یه آرزو و در اولویت قرار دادن اون شاید برام یه خرده دشوار باشه...نمی دونم اصلا شاید آرزویی باقی نمونده باشه تا پیداش کنم...آرزو کردن همیشه یه امر جذاب بوده:اینکه چشماتو ببندی و از صمیم قلب خواسته ات رو با خدا مطرح کنی،اینکه به برآورده شدن آرزوت ایمان داشته باشی هرچند بزرگ و دور از دسترس به نظر برسه،اینکه برای رسیدن به آرزوهات تلاش کنی نه اینکه بشینی و فقط از خدا بخوای که خودش همه چیز رو روبراه کنه و تو رو به آرزوت برسونه،اینکه به امید رسیدن به آرزوهات همیشه در تکاپو و تلاش باشی، اینکه برای رسیدن به آرزوهات دعا کنی و با خدا خلوت کنی چون برآورده شدن بعضی آرزوها فقط در دست خداست و واقعیت اینه که  از تو کاری برنمیاد، اینکه.....خدایا تو بهتر از هرکس حتی خودم به داشته ها، نداشته ها، آرزوها ، خواسته ها و دلمشغولیهایم آشنایی...خدایا تو بهتر از هرکس صلاح و مصلحت من را می دانی...خدایا در این شب زیبا آرزوهای خود را با تمام وجود با تو نجوا می کنم و برای رسیدن به آنها تمام سعی و تلاش خودم را به کار می گیرم...خدایا کمکم کن و تنهام نگذار که من به غیر از تو هیچکسی رو توی این دنیای بزرگ ندارم.....

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧

فرشته ای به نام مادر

 

تقویم رو که برداری و ورق بزنی روزهای معمولی و شبیه به هم زیادی می بینی که بعضا همراه شدن با وقایع و اتفاقات مختلف اونها رو تلخ و شیرین کرده.توی روزهای سال چند روز به حق عنوان بهترین روزها و به یاد ماندنی ترین روزها رو یدک می کشند." روز مادر " هم قطعا یکی از همین روزهای همیشه زیبا و همیشه خاطره انگیز بوده.فقط کافیه نگاهی به دور و بر خودمون بیندازیم تا اشتیاق و شور و شعف مردم رو توی این روز قشنگ ببینیم.مادر یقینا فرشته ای به پرواز درآمده از آسمانهای بیکران است که در وصف و سخن زمینی ما نمی گنجد.روز مادر رو به همه مادران خوب دنیا و از جمله مامان عزیز و بی نظیر خودم تبریک میگم..چراغ عمر مادران خوبتون همواره فروزان باد...

تاج از فرق فلک برداشتن

تا ابد آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

جاودان در اوج قدرت زیستن

ملک عالم را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوش تر است

لذت یک لحظه مادر داشتن...

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧

زمین و آدمی

 

زمین بود  و یاد زمان های دور:

جهان های نور.

شراری فروزان

شد از جان خورشید سوزان، جدا

رها در فضاهای بی انتها.

******

گرفت آتشین اخگر شعله بار،

در آن بی کران در مداری قرار.

فروخفته در هاله ای از بخار.

شد آن هاله دریا و باران گرفت.

زمین را چو کودک به دامان گرفت.

ز بسیاری آب و گرداب ها

زمین ، همچو زورق ، بر آن آب ها!

به نیروی آن آب آتش نشان،

به سردی گرائید آتش فشان.

          ******

مبینش که سنگ است و خاک و گل است؛

هنوزش همان آتش اندر دل است!

          ******

زمین بود و یاد زمان های دور:

پس از آنهمه رنج و سرگشتگی،

رسیده در او نوبت زندگی.

گل و سبزه روییده از خاک او.

شکفته رخ همچو گل پاک او.

زلال شب و اختر تابناک،

تراویدن صبح پاک،

خرامیدن آفتاب،

سرود خوش آب،

             رقص درخت،

درنگ صبورانه ی سنگ سخت!

نوای پرنده، هوای سحر،

تکاپوی دریا ، هیاهوی موج ،

ستاره ، پرستو ، صنوبر ، نسیم ،

شکوه سپیده در ایوان کوه.

غروب زرافشان به پهنای دشت.

کران تا کران پرنیان گیاه.

چه می خواست آن دلربایی؟

                                -- نگاه !

           ******

زمین بود و یاد زمان های دور:

زمان های زیبایی و خرمی،

همه پاکی و شادی و بی غمی،

که ناگه در او پا نهاد آدمی !!!

          ******

زمین ، با هزار آرزو ،

دل و جان بگسترد در راه او .

بپرورد این تازه نوزاد را.

بدو داد آن ملک آباد را.

جهانی در او هرچه دل خواسته.

بهشتی به هر نعمت آراسته.

          ******

زمین بود و یاد زمان های دور:

چه می کرد با تلخی سرنوشت؟

تو گفتی که ناگاه در آن بهشت ،

دری واشد از دوزخ ! آذر فتاد !

که در گام اول ، به سنگ و چماق ،

برادر به جان برادر فتاد !

          ******

پس از آن ،

          همه جنگ و خون ریختن !

زمین را به خون اندر آمیختن !

پس از آن ،

         همه  کینه افروختن !

زدن ، کوفتن ، کشتن و سوختن !

همه دشمنی دشمنی دشمنی ،

همه کشت و کشتار اهریمنی !

بشر ماند و آن نعمت بی زوال ؛

که بی هیچ شرمش کند پایمال !

          ******

پلیدی ، پلیدی ، پلیدی ، بدی

ربود از زمین چهره ی ایزدی.

پرستو گریخت ،

صنوبر گداخت ،

چمنزار سوخت ،

بدل شد به مرداب ها ، آب ها.

ز بس زهر در کام جنگل فشاند ؛

نشان از دل آرای جنگل نماند !

غبار سیاه !

غبار سیاه !

شود کور در تیرگی ها  نگاه ،

نه برق ستاره نه لبخند ماه !

هوا سرب شد ،

              سخت شد ،

                      سنگ شد !

مجال نفس در قفس تنگ شد !

درین دود جوشان فواره وار

نخندد شکوفه ،

              نبالد درخت ،

نروید بنفشه ،

              نتابد بهار !

          ******

زمین مانده اینک بدین روز و حال

فرو برده سر زیر بال

کمر بسته انسان به نابودی اش ،

چه داری امیدی به بهبودی اش؟

         ******

تو را این تصور که آن جان پاک

به صدگونه ناپاک آغشته است.

ولیکن مرا ، این یقین با دریغ

که این نازنین را بشر کشته است !

                                                                                          « فریدون مشیری »

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

یک برداشت آزاد(14)

 

لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ، منم میام که ببینمت.مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست، ولی مدتی که نشست خوابش برد.نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت توی جیبهای مجنون و رفت.مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود. آهی کشید و گفت: ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم؛ و افسرده و پریشان به شهر برگشت .در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید:چرا اینقدر ناراحتی ؟ و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت:این که عالیه آخه نشون اینه که لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره.دلیل اول اینکه خواب بودی و بیدارت نکرده.به طور حتم به خودش گفته اون عزیز دل من که تو خواب نازه چرا بیدارش کنم و دلیل دوم اینکه وقتی بیدار می شی گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشته پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری.  مجنون سری تکان داد و گفت: نه اون می خواسته بگه تو عاشق نیستی.اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد.تو رو چه به عاشقی،تو بهتره بری گردو بازی کنی!!!

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

پرواز تا بیکران ها

 

هر انسانی در  زندگی هدفی رو دنبال می کند.هر کسی خواسته ای، آرزویی و آرمانی دارد که در فکر رسیدن به آن است. روش هایی که هر نفر برای رسیدن به هدف خود طی می کند شاید متفاوت از روش های افراد دیگر باشد و شاید بتوان گفت که به تعداد آدم های روی زمین روش های مختلف برای رسیدن به هدف و دستیابی به آرزوهای هرکس وجود دارد.(و البته شاید به همین تعداد هم هدف های مختلف وجود داشته باشد)واقعا تا بحال چند بار به این موضوع اندیشیده ایم که تلاش های روزانه ی ما، خستگی های ناشی از کارهای روزانه و اضطراب و تشویش و دلهره های روزمره زندگی برای چه اتفاق می افتند؟ما برای رسیدن به کجا و کدام هدف و آرمان در تلاش هستیم؟اینکه ما فرضا تحصیلاتی چند داشته ایم و دارای کاری هستیم و حقوقی دریافت می کنیم و زندگی‌[ای] تشکیل داده ایم و ...برای ما کافیست؟متاسفانه زندگی های امروزی و سختی ها و دشواری های آن و همچنین ساده اندیشیدن های ما، ما را دچار روزمرگی کرده است و غالبا افرادی را در اطراف و در جامعه می بینیم که بدون اینکه بدانند از زندگی چه می خواهند و به کجا خواهند رسید به کار عادی و روزانه خود که به نوعی به عادت تبدیل شده است و خالی از هر گونه انگیزه ای است مشغولند. هدف برای این افراد گم شده است. آدمی قدرت بی پایانی برای رسیدن به موفقیت دارد. اگر انسانی نتوانست در برهه ای از زمان موفق باشد و به هدف خود برسد و مسیر زندگی وی برای مدتی از راهی که انتخاب کرده بود دور افتاد نباید بیندیشد که دیگر کار برای وی تمام شده است و او نمی تواند هرگز به هدف والای خود برسد. او باید با تفکر در انتخاب مسیر برای رسیدن به آرمان خود اقدام کند و راه و روشی را انتخاب کند که توانایی طی آن مسیر را داشته باشد. باید گفت که رسیدن به هدف با یک گام هرگز میسر نیست مگر آنکه هدف بسیار کوچک باشد که در آنصورت از آن با نامهایی غیر از آرزو و هدف و آرمان و فقط به عنوان یک خواسته یاد می شود. باید هدف را به مراحلی چند تقسیم بندی کرد و سپس در هر مرحله به غایت نهایی آن مرحله اندیشید و برای رسیدن به آن تلاش کرد. رسیدن به هدف نهایی زندگی که بالاترین آرمان یک فرد است ساده نیست. باید در این راه سختی ها و دشواری های زیادی را پشت سر گذاشت. باید صبر و تحمل بسیاری ورزید. باید با نا ملایمات زیادی جنگید. خون دل خورد و با استقامت در راه هدف جلو رفت. اگردهها بار شکست نصیب انسان شود و صدها بار هجوم یاس و نا امیدی به طرف او سرازیر شود باید مقاومت کرد و به جلو رفت. نباید در زندگی حل شد.باید تلاش کرد. ظرفیت انسان نامحدود است و وی می تواند تا بیکران ها پرواز کند و موفقیت های بیشماری را به دست آورد...

 

هادی

پيام هاي ديگران ()


 


 
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]