یک برداشت آزاد (15)

اوایل خداوند را فقط یک ناظر می دیدم، چیزی شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می کند تا بعدا تک تک آنها را به رخم بکشد. به این ترتیب خداوند می خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم.او همیشه حضور داشت ولی نه مثل یک خدا که مثل ماموران دولتی.ولی بعدها این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است، آن هم دوچرخه سواری در یک جاده ناهموار.اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب میزد. آن روزها که من رکاب می زدم و او کمک می کرد ، تقریبا راه را می دانستم.اما رکاب زدن دائمی در جاده ای قابل پیش بینی کسلم می کرد، چون همیشه کوتاه ترین فاصله ها را پیدا می کردم. یادم نمی آید کی بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم.ولی هرچه بود از آن موقع به بعد ، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سر او رکاب می زدم . حالا دیگر زندگی کردن در کنار یک قدرت مطلق هیجان عجیبی داشت. او مسیرهای دلپذیر و میانبرهای اصلی را در کوه ها و لبه پرتگاه ها می شناخت و از این گذشته می توانست با حداکثر سرعت براند. او مرا در جاده های خطرناک و صعب العبور ، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش می برد ، و من غرق سعادت می شدم. گاهی نگران می شدم و می پرسیدم : "داری منو کجا می بری؟". او می خندید و جوابم را نمی داد و من حس می کردم دارم کم کم به او اعتماد می کنم. به زودی زندگی کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایی پر از ماجراهای رنگارنگ شدم. هنگامی که می گفتم:"دارم می ترسم"  بر می گشت و دستم را می گرفت.او مرا به آدمهایی معرفی کرد که هدایایی را به من می دادند که به آنها نیاز داشتم. هدایایی چون عشق ، پذیرش ، شفا و شادمانی. آنها به من توشه سفر می دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما... سفر من و خدا.و ما باز رفتیم و رفتیم... حالا هدیه ها خیلی زیاد شده بودن و خداوند گفت: "همه شان را ببخش.بار زیادی هستند. خیلی سنگین اند. "و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمی که سر راهمان قرار می گرفتند ، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت می کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود. او همه رمز و رازهای دوچرخه سواری را بلد بود. او می دانست چطور از پیچ های خطرناک بگذرد ، از جاهای مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد پرواز کند. من یاد گرفتم چشمهایم را ببندم و در عجیب ترین جاها فقط شبیه او رکاب بزنم. اینطوری وقتی چشمهایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می بردم و وقتی چشمهایم را می بستم ، نسیم خنکی صورتم را نوازش می داد. هروقت در زندگی احساس می کنم که دیگر نمی توانم ادامه بدهم ، او لبخند می زند و فقط  می گوید : " رکاب بزن... "

/ 6 نظر / 9 بازدید
درنا

[دست][دست][دست][دست][دست] سلام زیباترین گل های آفرینش پیشکش نگاه لطیف و مهربونت. فوق العاده بود اینقدر بهم چسبید که نگو. ایشالله که همه به این نقطه برسیم که چشامونو ببندیم و فقط اون رکاب بزنه . برات بهترین ها رو ارزو می کنم خیلی خوشحالم کردی خدا ایشالله هزاران برابر خوشحالت کنه. ما رو هم دعا کنی ها. خیلی مخلصیم‌(تیک پسرا رو گرفتم )

نیکو

سلام اقا هادی وای نمیدونی چقدر لذت بردم خیلی زیبا نوشتی اینقدر که چشمام بارونی شد خیلی وقته که دلم می خواست یه متن به این زیبایی بخونم الان نمیتونمچیزی برات بنویسم فقط خیلی زیبا بود این بغض بهم اجازه نمیده ببخش باز هم بهت سر میزنم [گل]

درنا

سلام اقا هادی . خوبین خیلی خجالتمون دادین به روز شدین بگین که خدمت برسیم ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین شاد و سربلند در پناه یزدان یا علی

باران

…..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’ ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ ,•’``’•,•’``’•,. ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•......’ …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …..............…,•’``’•,•’``’•, ...........…...…’•,`’•,*,•’`,•’ ..............……....`’•,,•’` …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` ,•’``’•,•’``’•, ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•’ ,•’``’•,•’``’•,. ’•,`’•,*,•’`,•’ .....`’•,,•......’ …...…,•’``’•,•’``’•, …...…’•,`’•,*,•’`,•’ ...……....`’•,,•’` new up...[گل]

* °•.ღ.•°شبهای تنهایی ღ مهسا °•.ღ.•° *

سلام دوست خوبم خيلي اين روزا دلم گرفته ببخش اگه با مطالب وبم ناراحتت كردم شما عضو دوستاني هستين كه هرگز از يادم نميرين خيلي براتون ارزش قائلم ممنون كه سرميزنين

فاطمه

خیلی قشنگ بود... ولی یه جوری بود! نمی تونم بگم چه جوری!!!! (هنوز خودم هم نفهمیدم!)