گلپونه ها

سحرگاه چون پنجره راگشودم تا نسیم سحرگاهی با زلفهای سرکش و جان ملتهبم بازی کند، عطر گلپونه های وحشی، مشام جانم را چنان سرشار ساخت که بی اختیار به سالها قبل یعنی زمان کودکیم برگشتم. همان دخترکی شدم که در کنار باریکه آبی بنام جوی که از نزدیک منزلشان می گذشت با سبزه های نورس و گلپونه های وحشی درد دل می کرد. همان دخترک ساکت و آرامی که بازی های کودکانه نیز شادمانش نمی ساخت.سراسر وجودش غمی بود مرموز که هر روز غروب به هنگام بهاران او را به کنار پونه های سرسبز می کشید:سلام پونه ها...سلام گلپونه ها...امروز مامان با من قهر بود...و صبح نمی دانم چرا اخم های پدر باز نمی شد، حتی وقتی با دستهای کوچکم برای او چای می ریختم به روی من لبخندی نزد، در عوض برادرم را... .گلپونه ها...مهری دختر همسایه با من بازی نمی کند، چند روز است احساس می کنم که اگر پسر به دنیا می آمدم بهتر بود...و گلپونه ها، با چشمهای مهربانشان آرام به درد دلهای کودکانه من گوش می سپردند و هرگز از پرگوییهای من نمی رنجیدند، مطمئن بودم که آنچه به آنها گفته ام برای همیشه در سینه های پاک و نازنینشان دفن می شود.آری مطمئن بودم و آنها از همان اوان کودکی ، هر بهار سنگ صبور من بودند و من چه بسیارها که به انتظارشان چشم به راه ماندم .و اکنون در این سحرگاه روشن و دلپذیر بهاری با خود می اندیشم ، در خود می گریم و افسوس می خورم که چرا نمی توانم چون آن روزهای زودگذر و شیرین، حتی به گلپونه ها نیز اعتماد کنم...آه چه سخت است بدینگونه تنها ماندن که حتی نسیم سحری نیز همراز نیست و محرم راز.قطعه شعر گلپونه ها را بدین مناسبت سروده ام:

گلپونه های وحشی دشت امیدم، وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

               *****

گلپونه های وحشی دشت امیدم، وقت جدائیها گذشته

باران اشکم روی گور دل چکیده

بر خاک سرد و تیره ای پاشیده شبنم

من دیده بر راه شما دارم که شاید

سر بر  کشید از خاکهای تیره ی غم

               *****

من مرغک افسرده ای بر شاخسارم

گلپونه ، گلپونه چشم انتظارم

می خواهم اکنون تا سحرگاهان بخوانم

افسرده ام ، دیوانه ام ، آزرده جانم

               *****

گلپونه، گلپونه ، غمها مرا کشت

گلپونه آزار آدم ها مرا کشت

گلپونه ها نامهربانی آتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

               *****

گلپونه ها در باده ها مستی نمانده

جز اشک غم در ساغر هستی نمانده

گلپونه ها دیگر خدا هم یاد من نیست

همدرد دل، شبها بجز فریاد من نیست

               *****

گلپونه ها آن ساغر بشکسته ام من

گلپونه از زندگانی خسته ام من

دیگر بس است آخر جدائیها خدا را

سر بر کشید از خاک های تیره ی غم

               *****

گلپونه ، گلپونه ها من بی قرارم

ای قصه گویان وفا چشم انتظارم

آه ای پرستوهای ره گم کرده ی دشت

سوی دیار آشنائیها بکوچید

با من بمانید، با من بخوانید

               *****

شاید که هستی را ز سر گیرم دوباره

آن شور و مستی را ز سر گیرم دوباره

                                                                                  « هما میر افشار »

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیدا

دوست داشته باش و زندگی کن ، زمان برای همیشه از آن تو نیست

درنا

سلام اقا هادی گل گلاب. خدا رو صد هزار مرتبه شکر که دوباره دست به نوشتن شدی . خیلی خوشحالم کردی. نگرانت شده بودم. ایشالله که امسال تنبلی ها رو کنار بذاری و آستینی بالا بزنی و ... بابا یه شیرینی به ما بدی مگه چی میشه؟ (شوخی کردم ناراحت نشی)

درنا

راستی وقتی میگن گلپونه ها ناخودآگاه یاد مرحوم بسطامی می افتم . و از اینکه این اطلاعات ارزشمند و این شعر زیبا رو گذاشتین سپاسگزارم. یه کم هم تنبلی نکنی مطالب خودتو بذاری بیشتر خوشحالمون میکنی. [چشمک]

شیدا

شايد آنروز كه نقاش خيال روي پيشاني ما نقش كابوس زمان را مي ريخت رنگ مهتاب نبود رنگ شب بود و سكوت كه گره هاي ترك خورده ي عشق روي تابوت زمان نقش شدند

شیدا

تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم، باغ گلي از جنس مريم ها كشيدم، تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور، من هم به دنبال نفس هايت دويدم ... بروزم [گل]

درنا

سلام هادی خان نیستی؟ باز کجا رفتی ؟ ایشالله که خیره. ما منتظر مطالب قشنگ هستیم ها . ما رو دعا کن

درنا

سلام چرا نمی نویسی؟ دلمون برات تنگیده برادر گلمون. ان شالله که هر جا هستی سلامتی و شادمانی قرین و همراهت باشه. ما رو هم دعا کن منتظر برگشتنت هستیم یا علی

درنا

ُسلام اقا هادی چرا به روز نمی کنی ؟ دق مرگ شدیم دیگه. ایشالله که مشکلی برات پیش نیومده باشه. هر جا هستی دعای خیرمون پشت و پناهت باشه